Links
Archives
Sunday, August 28, 2005
!با عشق زمان فراموش می شود...و با زمان عشق
Tuesday, August 23, 2005
از پله ها كه بالا مي روم صداي زن صاحبخانه واضح تر ميشود چيزهايي با مضمون : پير شي مادر و قبل از آن لباس دوماديتو خودم از خشكشويي مي گيرم!...و
صداي بسته شدن در...اين خواسته هم خانه ام بود كه در آخرين طبقه باشيم ،زياد مجبور نبود پايين و بالا كند آن همدر پله هايي كه هر كدامشان به راحتي سه پله ي
.منازل آدميزادگان بودند
هميشه ديدن در نيمه باز خانه مي ترساندم و در كاملا باز پشت بام تكميلش مي كند
آرام از پله ها بالا مي روم ،سبد لباس ها وسط پشت بام است و هم خانه ام با يكي از لباس ها حالتي مثل رقص گرفته ...انگار متوجه حضور من شده و اين بدترين چيز
!ممكن است...لباس را روي نرده مي اندازد و آرام مي گويد: چه خوشگل بودي
!نزديكتر مي روم و مي گويم: اون طوري نگاش نكن آب رفت بد بخت
اين طرز نگاهش را دوست ندارم و او مي داند و همان طور نگاهم مي كند ...شايد روزي به اين نتيجه برسم كه ترسم بيهوده نيست!...مي خندد و مي گويد: اين دفعه چي
دعا مي كرد؟ يكي از پيجامه هاي صاحبخانه را از سبد بر ميدارم و ميگويم :لباس دوماديتو از خشكشويي بگيره...و بلند مي خندم...نگاهش كمي بهتر مي شود و ترس
...من هم كمتر
!ميگويد:فقط بگيره؟ يا پولشم ميده؟ يادم بنداز يه كتاب بنويسم راجع به دعا كردن دقيق با ذكر جزئيات!...پيجامه را پرت مي كنم توي صورتش ومي گويم: باشه
حالا فضاي پشت بام را دوست دارم و عادت بديست كه وقتي چيزي را دوست دارم مسخره بازي ام گل مي كند و مي شود حدس زد كه هم خانه ام پشت بام را در هر دو
.حال دوست دارد چه وقتي با لباس هاست و چه وقتي كه من آنجا بروم و او نتواند آن طور كه مي خواهد لباس ها را روي نرده ها و بند رنگ پريده آويزان كند
نزديكش مي روم و با انگشتانم روي نرده چيزي كه صداي موزوني بدهد ميزنم و ميخوانم: حالا ديگه...ديگه و ديگه و ديگه وديگه...ديگه چه خبر؟ و او همان طور كه
به پيراهن صاحبخانه نگاه مي كند مي خواند:مال مني!...با همان لحن ادامه مي دهم: از كي تا حالا؟ و او رو به پيراهن مي خواند: خوب مال ايني! ،پيراهن را كنار آن
! لباس گل درشت آويزان مي كند و دو سه قدم عقب مي رود ...قيافه اش مثل مادريست كه پشت سر ماشين گل زده بچه اش اشك مي ريزد و دست تكان مي دهد
نگاهم ميكند و مي گويد: چه به هم ميان! به سمت در پشت بام مي رود ...دوباره ترسي به سراغم مي آيد :ترس از پشت در بسته ماندن! اما در را نمي بندد...سبد نصفه
.لباس ها را نگاه مي كنم و مطمئن مي شوم حال هم خانه ام خراب است
***
داخل خانه كه مي شوم دو ليوان چاي روي ميز متحيرم مي كنند هنوز نتوانستم ديدنشان را هضم كنم كه هم خانه ام با كتابي در دست مي گويد:اسم اصليش ژوپيتره كه
.صميمي ها ژوو صداش ميكنن ،ژوپيتر رو رسمي ها و ژونو وقتي عصباني باشه ميگن...ژونو زنشه
: و همان طور خيره نگاهم مي كند ...مي دانم اين حق هر انسانيست كه در برابر حرفي كه ميزند عكس العملي ببيند ...تنها چيزي كه به ذهنم مي رسد را ميگويم
!كي؟
! كتاب را روي ميز مي گذارد و ليوان چاي را بر مي دارد ،همان طور كه زير ميز به دنبال قند شكلات يا چيزي مثل اينهاست مي گويد: خداي خدايان روميان باستان
مي گويم : كد خدا و زنش كه هستن تو چرا رفتي دنبال اونا؟
كدخدا لقبي است كه روي صاحبخانه گذاشته.سه چهار حبه قند را روي ميز پرت مي كند و مي گويد: بروند خدايي كدشان را بكنند...اي دراز! چرا جالباسي شدي؟ ! ميخورمت ها
خنده ام مي گيرد ...كنارش مي نشينم و مي گويم: راس ميگي خدايي خوبه كه اجاره نگيره...اصلا واحد پولش هم با ما فرق كنه...همان طور كه به كتاب خيره شده
ميگويد:اجاره آخرين طبقه يه ساختمون 20 طبقه بيشتر از اين 4 طبقه ست...ليوان چاي را بر ميدارم و به اجاره فكر مي كنم و اينكه خدا كند هم خانه ام به چيز ديگري
.مثل ژوپيتر و رابطه اش با ژونو فكر كند
Saturday, August 20, 2005
توهه يه ديفال سنگي
دوتا پنجره اسيرن
يكيشون تو يكيشون من
كاشكي اين ديفال خراب شه
من و تو با هم بميريم
توهه يه دنياي ديگه
دو تا پنجره اسيرن
يكيشون تو يكيشون من
***
!...
دوتا پنجره اسيرن
يكيشون تو يكيشون من
كاشكي اين ديفال خراب شه
من و تو با هم بميريم
توهه يه دنياي ديگه
دو تا پنجره اسيرن
يكيشون تو يكيشون من
***
!...
Saturday, August 13, 2005
fastforwad... زندگی افتاده روی
fastforwardسیستم زندگی طوریست که می تواند
fastforwardسیستم زندگی طوریست که می تواند
باشد و تو احساس سرگیجه و تهوع کنی در سکوت و سکون!
حسش مثل وقتیست که وسط خیابان باشی و اتوبوسی با سرعت از مقابلت رد شود طوریکه لباست
به آن کشیده شود...یا چیزی مثل سرگیجه در مترو!
مثل وقتی می شود که فيلمی را ميزنی جلو و از تصاوير
تنها فريم هايی گيرت می آيد که هيچ وقت هم نمی فهمی چه می گذرد...اصلا نمی خواهی که بفهمی!
فقط بد بختی آنجاست که فریم هایی می بینی و تا
تا بخواهی بفهمی چه می گذرد از آن رد شده ای...
می دانی این آخر قضیه نیست
زندگی چیز دیگریست fastforwad...
می توانی همه اینها را حس کنی و خودت در
حسش مثل وقتیست که وسط خیابان باشی و اتوبوسی با سرعت از مقابلت رد شود طوریکه لباست
به آن کشیده شود...یا چیزی مثل سرگیجه در مترو!
مثل وقتی می شود که فيلمی را ميزنی جلو و از تصاوير
تنها فريم هايی گيرت می آيد که هيچ وقت هم نمی فهمی چه می گذرد...اصلا نمی خواهی که بفهمی!
فقط بد بختی آنجاست که فریم هایی می بینی و تا
تا بخواهی بفهمی چه می گذرد از آن رد شده ای...
می دانی این آخر قضیه نیست
زندگی چیز دیگریست fastforwad...
می توانی همه اینها را حس کنی و خودت در
باشی.pause ..
تا مدتی نا معلوم که نمی دانی تا کی؟...حتی امیدی
نداری که کسی بداند و نخواهد به تو بگوید تا کی؟
Sunday, August 07, 2005
!خوشی های بزرگ به تنمان زار ميزنند...دست خودمان که نيست...مانکنيم در کل
Friday, August 05, 2005
متولدين دهه دوم اين ماه داراي صفات خوب – اغلب داراي رشد و تكامل معنوي – داراي سلامت طبيعي – داراي عمري نه چندان زياد – در امور اقتصادي و اجتماعي و خانوادگي نه چندان موفق – داراي شخصيتي مطلوب – در پاسخ به خشم، خشمگين در پاسخ به محبت، خوشرو و مهربان – اغلب عاقل و هوشمند – سخاوتمند – داراي طبعي لطيف و علاقمند به امور فرهنگي و هنري – بعضاً شاعر – نويسنده – هنرپيشه و مشاغل مرتبط با اينها – داراي حس زيباشناسي و هنري – ....بي توجه به ماديات – طالب زندگي سالم و شاد و
***
به عنوان يك مشروط! خواه...سالروزنهضت مشروطيت!رو تبريك ميگم ايضا
Thursday, August 04, 2005
به شدت احساس ضعف شخصيت گرفتم...به همراه ياس فلسفی!
Wednesday, August 03, 2005
يك پاي من لب گور نيست! نشسته ام لب آن و پاهايم آويزان شده داخل آن...پاهايم ساكن نيستند...تكانشان ميدهم و به ديواره گور مي خورند
***
***
:به جاي پرستاره بودم يه كم ابتكار به خرج ميدادم مثلا جاي 8 رو 6 ميگفتم
...آن هنگام كه آناتومي 6 و 8 بزند
***
تموم شد ترانه...به پايان رسيدم
اگر گريه كردم...اگر دل بريدم
!رو شنيدي؟ قشنگه
Tuesday, July 26, 2005
نامه اي به شهيد سربازمهندس آينده دن كا مش لذا كاوه كياني كورليونه...
[ لفظ آينده متعلق به همه واژگان پيشين و پسينه!]
رفتي نموندي بي وفا/ انگار اثر نداشت دعا/ قلب منو شكستيا /غصه نخور فداي سرت...
[چون در وجود دعا محل شكه!...بقيش هم مشكوكه!]
گفتي كه چاره سفره/ گفتي دعات بي اثره /نگاهم هر
روز به دره!/غصه نخور فداي سرت
[در رو تكذيب ميكنم! پنجره مناسب تره!]
فداي سرت اگه من خيلي تنهام/ فداي سرت اگه گريونه چشمام../.فداي سرت اگه دلمو شكستي/ ...ميگن عاشق يكي ديگه! هستي
[ميگن ! بگن!]
دلت ديگه از شيشه نيست/ چشمات مثه هميشه نيست
[معلومه كه ريبن ميزني و مثه هميشه نيس]
تو گل نميريزي به پام /ديگه نمي ميري برام!
[هه!]
آغوش تو براي من انگار ديگه جا نداره/ دوستم نداري ميدونم اين ديگه اما نداره!
[ فداي سرت! ...]
فداي سرت اگه من خيلي تنهام/ فداي سرت اگه گريونه چشمام../.فداي سرت اگه دلمو شكستي/ ...ميگن عاشق يكي ديگه! هستي
[دو مرتبه]
دلت ديگه از شيشه نيست/ چشمات مثه هميشه نيست تو گل نميريزي به پام /ديگه نمي ميري برام!
[چه توقعاتي دارن بعضيا...!:))]
شباي تاريك و سياه ماه رو صدا نمي كني /قفل سكوتو
ديگه با معجزه وا! نميكني
[باز نمي كني! تصحيح ميكنم]
رفتي نموندي بي وفا/ تنهايي سخته به خدا ../باز زير قولت زديا/ غصه نخور فداي سرت...
[چه قولي چه كشكي؟ كي كو؟ولي سخته به خدا!]
گفتي نه فكر رفتني/ نه اهل دل شكستني.../دلي نمونده بشكني /غصه نخور فداي سرت...
[اتفاقا هم اهل گفتني هم اهل رفتني هم اهل بشكني!]
[ لفظ آينده متعلق به همه واژگان پيشين و پسينه!]
رفتي نموندي بي وفا/ انگار اثر نداشت دعا/ قلب منو شكستيا /غصه نخور فداي سرت...
[چون در وجود دعا محل شكه!...بقيش هم مشكوكه!]
گفتي كه چاره سفره/ گفتي دعات بي اثره /نگاهم هر
روز به دره!/غصه نخور فداي سرت
[در رو تكذيب ميكنم! پنجره مناسب تره!]
فداي سرت اگه من خيلي تنهام/ فداي سرت اگه گريونه چشمام../.فداي سرت اگه دلمو شكستي/ ...ميگن عاشق يكي ديگه! هستي
[ميگن ! بگن!]
دلت ديگه از شيشه نيست/ چشمات مثه هميشه نيست
[معلومه كه ريبن ميزني و مثه هميشه نيس]
تو گل نميريزي به پام /ديگه نمي ميري برام!
[هه!]
آغوش تو براي من انگار ديگه جا نداره/ دوستم نداري ميدونم اين ديگه اما نداره!
[ فداي سرت! ...]
فداي سرت اگه من خيلي تنهام/ فداي سرت اگه گريونه چشمام../.فداي سرت اگه دلمو شكستي/ ...ميگن عاشق يكي ديگه! هستي
[دو مرتبه]
دلت ديگه از شيشه نيست/ چشمات مثه هميشه نيست تو گل نميريزي به پام /ديگه نمي ميري برام!
[چه توقعاتي دارن بعضيا...!:))]
شباي تاريك و سياه ماه رو صدا نمي كني /قفل سكوتو
ديگه با معجزه وا! نميكني
[باز نمي كني! تصحيح ميكنم]
رفتي نموندي بي وفا/ تنهايي سخته به خدا ../باز زير قولت زديا/ غصه نخور فداي سرت...
[چه قولي چه كشكي؟ كي كو؟ولي سخته به خدا!]
گفتي نه فكر رفتني/ نه اهل دل شكستني.../دلي نمونده بشكني /غصه نخور فداي سرت...
[اتفاقا هم اهل گفتني هم اهل رفتني هم اهل بشكني!]
Wednesday, July 20, 2005
سلام ببخشيد ميشه چند لحظه بيايد دم در؟-
من:امرتون؟
!اگه ميشه بيايد يه امر خصوصيه-
!:من
{دم در}
من:بفرماييد؟
سلام اينجا منزل اقاي <>؟-
من:بله! بفرماييد؟
مزاحم شدم براي امر خير راستش دخترم يه-
خانوم نجيبي رو ديده بود كه اومده تو اين خونه
...حالا نميدونم شما دختر بزرگ اين خونه ايد يا
من: نه من كوچيكه ام
!تفكرات دروني من: شك نكن منم نجيبم به خدا
آها حال شما خوبه ؟ مادرتون نيستن؟-
!من: نه خير رفتن مسافرت
تفكرات دروني من: ببخشيد خانوم؟ من شما رو كجاي دلم بذارم؟
...خوب حالا اگه ميشه پس شما شمارتونو بديد من زنگ بزنم بعدا-
(من: اخه!( نگاه مستقيم تو چشم+هر هر هر يعني خر گير اوردي؟
والا ما تو همين <> مي شينيم ..حاج آقامونم ميخ مسجد<>ه شما باباتون مسجد ميره ديگه؟-
!من: ميره
!خوب پس حتما آقاي<> رو بايد بشناسن-
...: من
حالا اگه شما معياراي خواهرتونو مي دونيد بگيد-
تفكرات دروني من: معيار خواهرم ! كجاي كاري خانوم؟
من : من نمي تونم بگم بايد با خودشون صحبت كنيد
يعني از خواهرتون هيچ شناختي نداريد؟-
(!من: چرا ولي( هر هر هر
پسر من ديپلمه ست شما خواهرتون تحصيلاتش چيه؟-
!من: ليسانسه مدرك هم براش خيلي مهمه
يعني پس قبول نمي كنه؟-
!من: نه
{اينجا نگاهه كارشو كرد و من احساساتي شدم!}
!من: حالا مي خوايد بنويسيد با مامانم صحبت كنيد
ممنون بفرماييد-
... . ... . .. : من
هه!
عيب نداره به قول بابام براي دفعه هاي بعد اوسا ميشم!
من:امرتون؟
!اگه ميشه بيايد يه امر خصوصيه-
!:من
{دم در}
من:بفرماييد؟
سلام اينجا منزل اقاي <>؟-
من:بله! بفرماييد؟
مزاحم شدم براي امر خير راستش دخترم يه-
خانوم نجيبي رو ديده بود كه اومده تو اين خونه
...حالا نميدونم شما دختر بزرگ اين خونه ايد يا
من: نه من كوچيكه ام
!تفكرات دروني من: شك نكن منم نجيبم به خدا
آها حال شما خوبه ؟ مادرتون نيستن؟-
!من: نه خير رفتن مسافرت
تفكرات دروني من: ببخشيد خانوم؟ من شما رو كجاي دلم بذارم؟
...خوب حالا اگه ميشه پس شما شمارتونو بديد من زنگ بزنم بعدا-
(من: اخه!( نگاه مستقيم تو چشم+هر هر هر يعني خر گير اوردي؟
والا ما تو همين <> مي شينيم ..حاج آقامونم ميخ مسجد<>ه شما باباتون مسجد ميره ديگه؟-
!من: ميره
!خوب پس حتما آقاي<> رو بايد بشناسن-
...: من
حالا اگه شما معياراي خواهرتونو مي دونيد بگيد-
تفكرات دروني من: معيار خواهرم ! كجاي كاري خانوم؟
من : من نمي تونم بگم بايد با خودشون صحبت كنيد
يعني از خواهرتون هيچ شناختي نداريد؟-
(!من: چرا ولي( هر هر هر
پسر من ديپلمه ست شما خواهرتون تحصيلاتش چيه؟-
!من: ليسانسه مدرك هم براش خيلي مهمه
يعني پس قبول نمي كنه؟-
!من: نه
{اينجا نگاهه كارشو كرد و من احساساتي شدم!}
!من: حالا مي خوايد بنويسيد با مامانم صحبت كنيد
ممنون بفرماييد-
... . ... . .. : من
هه!
عيب نداره به قول بابام براي دفعه هاي بعد اوسا ميشم!
---
رو چوب كبريت سوخته يه ذره مايع ظرفشويي بريز بعد
!بگيرش رو شعله...انقدر با حال كف ميكنه
!بگيرش رو شعله...انقدر با حال كف ميكنه
از اون موقع هي ميگفتم خداوندا شفتگي تا كي؟
حالا بايد بگم سوختگي تا كي؟...
!لوله گاز غريبيست